مرتضی هستم متولد 22/9/1362 اگه کسی رو دوست دارین بهش محبت کنید هیچ وقت بهش خیانت نکنید حتی اگه بهتون خیانت کنه هیچ وقت جوابه بدی رو با بدی ندین فقط خوبیه که باقی می مونه
هنوز در احساس هایم هنوز در حسرتم هستی تو در روزهای تلخ و شیرین من هستی
اگر فراموش کردن راحت باشد از خیلی وقت پیش فراموش می کردم اگر رها کردن راحت باشد
خودم را تسکین میدادم فایده ها بی فایده امکان ها بی امکان شدنی ها نشدنی
در شب های طولانی ساعت ها بی زمان . آه چکار کنم؟! که بتوانم نجات پیدا کنم چه کار کنم که بتوانم قلبم
را تسکین دهم خودم را فراموش کردم . ای کاش می توانستم در فراموشی ام تو را هم مثل خودم
فراموش کنم . لا اقل روزی از سالهابه هم می رسیدیم
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:2 توسط مرتضی پاويز
|
سلام! بهانه ی دلتنگی من!
تو قسم خوردی همیشه با من بمانی.
تو گفتی: <<قسمت دروغه ،مثل بهونه.>>
تو گفتی:<<عاشق تر از من، وجود نداره.>>
تو گفتی:<<پاییز،بودنش پر از سواله.>>
تو گفتی:<<دیوونه،دل نداره.>>
تو گفتی:<<فریاد من صدا نداره.>>
تو گفتی:<<گل های ناز پونه ازعشقمون می دونه.>>
تو گفتی:<<عشق ما غروب نداره.>>
تو گفتی:<<دردعشق دوا نداره.>>
چرا گفتی:<<دارم می رم بی بهونه؟>>
اما یادت نره ،
یه دیوونه همیشه منتظرت می مونه!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:18 توسط مرتضی پاويز
|
کاخ آرزوها
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2:14 توسط مرتضی پاويز
|
بی تو بی هیچ کس
روزهایم باز هم
در گذرند
بی تو
بی هیچ کس
تمام لحظه هایم را غم بی تو بودن ها پر کرده
نمی خواهم حالا که تو نیستی
کسی دیگری را روی صندلی خالیت نشسته ببینم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:21 توسط مرتضی پاويز
|
میدونی که من بی تو میمیرم بدون تو این دنیا کسی ندارم
تو بغض صدام برات میخونم دوست دارم نمی تونم بی تو بمونم
بهم نگو دوسم نداری نمی تونی پیشم بمونی
دلم از غصه میمره نفسهام بی تو میگیره آخه من دل به تو بستم
دوست دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:38 توسط مرتضی پاويز
|
هر شب کنار پنجره می نشینم و آرزوی دیدنش را در سر می پرورانم
می خواهم کوله بار خستگی هایم را همراه التماس های درونم برایش هدیه کنم
می خواهم نجواهای شبانه ام را در سجاده عشق حکاکی کنم
می خواهم به او بگویم که چقدر دوستش دارم ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:6 توسط مرتضی پاويز
|
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:4 توسط مرتضی پاويز
|
به ياد تو هزاران بار گل را بوييدم
تو اونور دنيا من اينور دنيا بينمون خاطره هااست كه از
يادم نميره
من منتظرتم عزيزم
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:45 توسط مرتضی پاويز
|
بمون مسافر...
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه *** سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه *** دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه *** بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:52 توسط مرتضی پاويز
|
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني/ آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست
يهر کسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خيالم که همه کار و کسم شد
بگوييد بر گورم بنويسند :زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي
مهر نورزيدطبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرددر آبگير قلبش جنب و جوشي
بودولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمودولي هرگز دل به کسي
نداد و خلاصه بنويسيد :زنده بودن را براي زندگي دوست داشتنه زندگي را براي زنده بودن ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:27 توسط مرتضی پاويز
|